چهارشنبه ۱۵ مهر ۰۵

اگه این فقط یه خوابه ...

۳۷ بازديد
تاریک بود و همه جا نا آشنا... 
شبیه هیچ برگی از خاطرات مشترکمان نبود... جز طنین صدایت توی گوشهایم.. 
کنارم راه میرفتی
دستهام سرد بود و کرخت ،
گذاشتی توی جیبت و گفتی "میدونی از چیت خوشم میاد؟ اینکه همیشه لباس بدون جیب میپوشی تا دستاتو بذاری توو جیب من گرم شی"... 
یهو توی خواب فهمیدم که دارم خواب می بینم.. لحظه ی عجیبی بود، وقتی که داشتم فکر میکردم چکار کنم تا بیدار نشوم، چیکار کنم که قطع نشود رویای بودنت، ایستادم، ایستادی... میترسیدم برگردم تا نگاهت کنم و از خواب بپرم، فقط دستت را توی جیبت محکمتر فشار دادم، قلبم تقریبا چند ثانیه نمیزد، انگار متوجه ی نگرانیم شده باشی خم شدی کنار صورتم، حتی ندیدمت، فقط نفست را حس میکردم و لمس لبها و حس ته ریشت گوشه ی بیرونی چشمم وقتی اشکهام رو بوسیدی گفتی ، "هنوز نمیدونی این اشکها از خواب بیدارت میکنن؟" و با آخرین بوسه ای که به اشکاهای بغل صورتم زدی از خواب پریدم... اشکهام ریخته بود روی بازوش ، از خواب پرید و گفت خوبی؟ گفتم خواب بد دیدم.... توی دلم گفتم خواب بدی که حالم را برای کل روز و کل هفته خوب کرد... 
بهمن است... 
هیچ ماهی از سال شبیه بهمن مال من و تو نیست... 
ماه نخستین دیدار و آخرین وداع... 
ماهی که حتی اگر هفته ها بدون دلتنگی و بی قراری برای تو توانسته باشم سر کنم، باز می آیی و زخم نبودنت را تازه میکنی و میروی... 
سالهاست که آشنای هم نیستیم اما... 
هنوز هم لحظاتی هست که آنجا بدون تو عجیب غریبم ..... 
اگر اشکهام امان داده بود شاید میتوانستم توی خواب یک دل سیر ......  آخ یک دل سیر.... یک دل سیر‌.. اگر بودی الان میگفتی ، تو هیچ وقت از من سیر نمیشی دیوانه....

یه نفر اینجا دستاش یخ کرده..

۴۰ بازديد
 سرده... 
همون فصلی که نبودنت استخون سوز تره...
شاید اگه صبح از سرما از خواب نمی پریدم بیشتر خوابتو دیده بودم و امروز مغزمو فحش نمیدادم که هیچی از خواب یادش نیست جز حس کنارت بودن توی صندلیای عقب یه تاکسی و صدایی که توو گوشم پیچید، نفسم، بیدار شو رسیدیم... 
 
بیدار شدم. توو گلوم انگار یه چاقوی تیزه... حتی بغضمو قورتم نمیتونم بدم.. 
 
امروز اونقد کار دارم که حتی فرصت ندارم بشینم با خیالت و خاطراتت با دو قطره اشک خودمو سبک کنم.. 
 
بزرگسالی یه عاشق دل شکسته اینجوریه که بلند میشه، امگار نه انگار که یه چاقوی تیز توو گلوشه و یکی توو قلبش ، میره سراغ بچه هاشو و کار و زندگیش و درست اون لحظه ای که پشت لپ تاپ غرق کاره و هیچکی حتی از خنده هاشو حرفاشو حالت صورتش شکم نمیکنه که توو چه برزخیه امروز ، یهو صدای تو توو گوشش میپیچه، "سرتو بذار توو سینم"... 
آخ.... سرم نود درجه خم شد پایین، و در کمتر از چند ثانیه داشتم تعداد قطره های روی میز رو میشمردم... یک دو سه .. پنج.. 
نوتیف برام اومد،
 رادیو جوان، 
آهنگ جدید ..
 نگام افتاد به ساعت.. .
یعنی الان کجایی..
 داری به چی فکر میکنی ... 
آهنگ و پلی کردم و دوباره پناه بردم به 
جادوی کلمات و موسیقی و خیال... 
چقدر حال من بود... 
 
برگای نارنجی 
برای حال خاکستریم... 
 
 
دلگیره شهر زیر آسمون کبود
با اینکه تموم‌ شده میون ما هر چی‌ که بود
ولی روزای جالبی بود من حسم بهت واقعی بود
روزای خوب میگذرن همیشه زود
با اینکه تموم‌ شده میون ما هر چی‌ که بود
نم نم بارون میشینه رو شیشه
کاش میدونستم آخرش چی میشه
من دلم میره هر جا از تو حرفی شه
برگای نارنجی کوچه رو پر کرده
یه نفر اینجا دستاش یخ کرده
خودشو با تو تنها تصور کرده
واسم فرق داشتی با همه
تورو هر جا میرم‌ یا‌دمه
ببین بعد تو‌ این‌ حالمه
قرارمون هر شب تو خوابمه
واسه دیدنت این تنها راهمه
بذار حس کنم دارمت
 
 
 
بذار حس کنم نَمُردی
نَمُردم 
در امتداد همون خیابون برفی هنوزم دستامو هااا میکنی

زندگی یک دروغ مسخره بود...

۵۵ بازديد
سالها بعد از جدایی ازت پرسیدم: من هیچوقت تورو توو حالت مستی دیده بودم ؟ 
گفتی : بیشتر از هر کسی ...

همین چهارکلمه ی کوتاه که دو ثانیه بعدش پاک شد ولی امشب یهو بی دلیل توو سرم چرخید .. 
منو برد به جاهایی که فقط تو میدونی و من... 
پاک کرده بودم همه چیو ازینجا ، چون مرز بین دروغایی که به خودم میگم و حقیقت قابل تشخیص نبود و هنوزم نیست 
یه شب دستمو گرفته بودی و روی جدول کنارت راه میرفتم نصف شب، .. زیرگذر نزدیک راه آهن...
قصه ی زندگیتو میگفتی و فقط گوش بودم... دستم توو دستت بود.. مراقب بودی من نیوفتم.. 
این تصویر یه ساعته داره همش توو ذهنم تکرار میشه ... یه زیرگذری که پایانی نداره و قصه ی تو که تمومی نداره.... 
خودم قصه شدم..
قصه ای که نمیشه برای کسی تعریفش کرد..
قصه ای که به سر نرسید.. 
قصه ای که راست بود؟ 
دروغ بود؟ 
دارم هنوز روی جدوله راه میرم... صدات توو گوشمه... به خودم اومدم نیستی کنارم.. دارم با احتیاط راه میرم تا زمین نخورم.. که کبودی تمام خاطرات دوباره چند روز روی تنم نمونه... 
اما افتادم..
دوباره افتادم
دوباره کم اوردم

حال ما را کسی نمی‌فهمد.
سال‌ها سوختیم و دود نداشت.
زندگی یک دروغ مسخره بود. هیچکس واقعاً وجود نداشت!